تبليغاتX



صدای پای شب


صدای پای شب

من تموم قصه هام قصه توست...اگه غمگینه اون از غصه توست

یک روز می بوسـمـت !

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که

مخفی شان می کنی ،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من

عریان می شوند .

عریانی اش پوشاندنی نیست ،

پنهان نمی شود ... .

 

یک روز می بوسمت !

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،

یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :

می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .

 

یک روز می بوسمت

 

روز که باران می بارد ،

یک روز که چترمان دو نفره شده ،

یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،

آهسته ، می بوسمت ... .

  

یک روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید !

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !

دلم ترسیده ،

که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،

حالا آن قدر دوست داشتنی شده

که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،

هزار هزار حرف باشد .

 

یک روز می بوسمت

به قول شاعر :

عشق کلاس اول ،

تنها سه حرف است ،

اما کلاس آخر ،

عشق هزار حرف است ... .

  

یک روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم !

 

فوقش می شوم ابلیس !

آن وقت تو هم به خاطر این که

یک « ابلیس » تو را بوسیده ،

جهنمی می شوی !

جهنم که آمدی ،

من آن جا پیدایت می کنم

و از لج خدا هر روز می بوسمت !

وای خدا !

چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !

  

یک روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت !

گریه می کنم و می بوسمت !

یک روز می آید که از آن روز به بعد ،

من هر روز می بوسمت !

 

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،

و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !

 

تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

دیوونه...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 14:38 توسط Zin| |

برو با یارت عزیزم...رها کن این تن منو

الهی ۱۰۰ ساله بشه...عشقه قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده...یارتو تنها نذاری

که مثل من اسیر بشه ...آواره از خونه بشه

 منم یه قول بهت میدم...یه روز فراموشت کنم

قلبمو سنگیش بکنم...عشقتو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گلم...کسی رو نفرینش کنی

بگو که مثله من بشه...زجر جدایی بکشه

3

4

5

6

7

8

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 18:36 توسط Zin| |

 

السلام علیک یا امام رضا

 

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار 

دلمو نذر تو كردم كه هنوزم  دلنگرونم

چي مي شد مثل كبوترزير ايوونت بمونم

 پاي حوض نقره پوشت رو به گلدسته ها نشستم

دلمو به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

مث خواب بود مث رويا مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها  يه سكوت مهربون بود

 نه سر گلايه كردن نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن  نه توان دل بريدن

میلاد  امام رضا (ع) مبارک باد

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 12:14 توسط Zin| |

 

وقتی دلش تنگ نمیشه...سنگ تو سینه ش همیشه

                                                    برم که چیزی نمیشه...

                                            

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 7:6 توسط Zin| |

من که باورم نمیشه تو نباشی عشق نباشه گل نباشه

پشت پنجره نباشی دلم از دلت جدا شه

من که باورم نمیشه تو نمونی تو نباشی من نباشم

مگه میشه تو نمونی من نمیرم زنده باشم

من که باورم نمیشه بردن اسمه تو از یاد

آخه حس عاشقی را دستای تو یادم انداخت

زیرسایه ی تو بودم از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردام آخه باورم نمیشه

به امیدی که تو فانوس شب تارم باشی

هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 15:2 توسط Zin| |

نميدونست دل من كه پريشوني چيه

سر به گريبوني چيه

نميدونست دل من شب باروني چيه

گريه پنهوني چيه

شيشه ها سنگ شد و

ناله آهنگ شد و

بنفشه بيرنگ شد و

دل من عشقو شناخت

واسه تو عقلشو باخت

واسه ديوونگيات

منه ديوونه رو ساخت

تو كه گفتي عاشقي

حرف شور و مستيه

حرف زانو زدن و ذكر خدا پرستيه

تو نگفتي عاشقي حرف ويروون شدنه

سر به گريبون شدنه

من شبها نخفتم و

از غم تو گفتم و

از تموم قصه ها

اسم تورو شنفتم و

دل من عشق و شناخت

واسه تو عقلشو باخت

واسه ديوونگيات

منه ديوونه رو ساخت

در فردایی با شکوه،برایت دعا خواهم کرد

ای پروانه بی پروا

دعا خواهم کرد تا بال هایت از وزش

توفان های

شبانه در امان بمانند

دستان خالی اما پر از امیدم را بالا می برم

و برایت می خوانم

و شمع چشمانم را برایت روشن نگاه می دارم

از تاریکی نترس

صبح در راه است

صبحی آرام و صبور...

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 19:15 توسط Zin| |

اگرمیدونی توی این جهان کسی هست که بادیدنش رنگ رخسارت تغییرمیکنه

وصدای قلبت آبروت رابه تاراج میبره

مهم نیست که اومال توباشه...

مهم اینه که:

فقط باشه...

زندگی کنه...

لذت ببره...

ونفس بکشه....

چه سخته دل سپردن به اونکه دل نداره....

تاحالادلتنگ شدی؟

اصلامیدونی دلتنگی یعنی چی؟

اونم ازبدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه،که بدونی اونی که دوسش داری هیچ وقت مال تونمیشه

اینه که بدونی یه روزی ازکسی که دوسش داری بایدجدابشی

چه بخوای...چه نخوای...

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 23:24 توسط Zin| |

 

فنجان پر از قهوه - دستان پر از خالی

        تقدیر من تنهاست - ای دل ز چه می نالی

                      این قهوه تلخ انگار - آیینه یک فصل است

                                      یک فصل بدون تو - بی هیچ تسلایی

                                          می نوشم و می گویم - مانند همین قهوه

یک روز تمام است این - دلتنگی و تنهایی

                      بگذار که با یادت - نیت کنم و آنگاه

                               از روی تفنن هم - امشب بزنم فالی

                                فالم چه عجیب افتاد - چشمان تو در فنجان

                                               تعبیر دلم این است - فرداست که میایی ... 

 

بهت گفتم عاشقتم،شنیدی؟

 منو ببخش عزیز من اگه میگم باهام نمون
دستای خالیمو ببین اخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشقترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم


بین من و تو فاصله است یه در سرد اهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در میزنی
این در سرد لعنتی شاید نخواد که وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت میکشه

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 23:6 توسط Zin| |

 

میزند باران به شیشه .شیشه اما سردوسنگین

بی تفاوت تلخ وخاموش .شاید از یک غصه غمگین

شیشه در اوج سپیدی .خسته از دلواپسی ها

من نشسته  گنگ ومبهم .میرسم تا عمق رویا

آسمان همچون دل من خیس خیس از بی وفایی

بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی ؟

تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر

من همه میل رسیدن .دل ولی بسته به زنجیر

آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد

تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد

میزند باران هنوز آه .این چنین غم در دل کیست؟

دست من بر شیشه لغزید  شیشه هم با بغض بگریست...

 

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که ميشکننت

 نکنه غصه بخوريا،من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب

 ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشه خودم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 19:11 توسط Zin| |

یکی بود یکی نبود زیر این سقف کبود

  یه غریب آشنا دل و جونمو ربود

                 تو حریر لحظه ها خود رویا شده بود

                         تب خورشید نگاش یخ غربتو شکست

                                  مثله یه آیینه نور تو وجود من نشست

                                      اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون

                     اون غریبه خودتی

                                     همیشه باهام بمون......

...

میخوام که با تو باشم

       حتی اگه دلت نخواد

                                           لعنت به اون مسافری که رفتنو یاد تو داد....

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت 21:1 توسط Zin| |

 

شاید آن روز  سهراب که نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل

پر دردگل یاس نداشت...باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست !!!!!


فقط خودمو خودت

 

ببین دارم گریه می کنم

برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ، میان سادگی هایمان نشستند

برای ابرهای پر بارانی که آمدند و تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند

بگذار آنقدر باران ببارد

تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود

نگران نباش

به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد

اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من

برای بی قراری نیامدنت ببارد

حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند

با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند


می دانم ، تو هم می دانی

که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه


راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،

در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم

پس من اینهمه نامه بی نشانی را

کجا ، برای که نوشته ام !

به همین زودی یادمان رفت

قرار همین چهارشنبه ها

در مجاورت چکه های باران

چگونه فراموش کردیم !؟ ....

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 13:4 توسط Zin| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ